کامپیوتر , کامپیوتر و بازهم کامپیوتر ...

چیزی را که نمی توانی بدست آوری فراموش کن و چیزی را که نمی توانی فراموش کنی بدست آور

وبلاگ دیگر من را در این آدرس ببینید
 
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
 نمی دونم چرا ولی یهو به ضرب المثل علاقمند شدم ! (با اینکه از ادبیات خیلی خوشم نمی آد !)
راستی می خواستم بگم هرکی هثل من عاشق مایکروسافته برام تو قسمت نظرها آی دی شو بذاره ..... با تشکر!)
حرف راست را از دهن بچه بشنو !
از آنجا که کودکان بدون توجه به خوبی و بدی یا اهمیت و بی اهمیتی مسائل، هر چه ببینند به زبان می آورند، چنین حکم کرده اند.
 
باید دخو خبر کرد !
دخو همان دهخداست، در تداول قزوینی ها، به معنی کدخدا و رئیس و کلانتر. و در لطایف منسوب به آن شهر، مردی است مظهر سادگی و در عین حال « خود دانا پنداری » که از کوشش برای مشکلات خلایق دریغ نمی کند اما استدلال های و استنتاجات اگر سبب پیچیده تر شدن مشکلی نشود باری هرگز گرهی از آن نمی گشاید. لطایف بی شماری به دخو نسبت می دهند که از آن جمله است : قزوینیان، بیرون شهر، بر گذرگاه کاروان ها کاردی یافتند، چیزی که تا بدان هنگام ندیده بودند. هر چه اندیشیدند نتوانستند بدانند که چیست و به چه کار می آید، و سرانجام حل مشکل را دست در دامن دخو زدند. نگاهی در آن کرد و خندید و گفت : مردم نادان ! این که پرسیدن ندارد، بچه ی اره است، هنوز دندان در نیاورده . گاوی سر در خمره کرد و گرفتار شد. هر چه کردند از خمره نجاتش دهند نتوانستند. التجا به دخو آوردند. گفت : اول باید سر گاو را ببرید. بریدند. گفت : حالا خمره را بشکنید. سر گاو به راحتی بیرون می آید !! قزوینیان نخستین بار بود که وزغ می دیدند. نزد دخو بردندش که چیست ؟ چون گاه جانور قوری می کرد، گفت : والله از بلبلش که بلبل است. حالا، یا لندوک است پَر در نیاورده یا پیر است پر ریزانده !!